غمگینم....
این روزها حال عجیبی دارم...انگار خودم ، زندگی و زندگی کردن را فراموش کردم. غمگینم.... غمگینم برای تمام نشدن ها، نرسیدن ها و دیر رسیدن ها، آنجا که دیگر شوقی برای لذت بردن در من باقی نمانده بود. غمگینم برای همه ی آن دوری ها، انتظار ها و صبوری ها که آخر انگار همه شان بیهوده بودند. غمگینم برای آن رویایی که در سکوت شب و دور از چشم همه، کنج حیاط خانه دفن کردم. غمگینم برای آن همه فراق و دوری ، برای دلتنگی برای دیدن دوباره ات که حالا قرار است تبدیل به حسرتی ابدی شود. غمگینم برای آخرین دیدار؛ برای چشم هایت که از گوشه اتاق نگاهمان میکردی. برای دست هایم که حتی شهامت نزدیک شدن به تو و لمس کردنت را نداشتند...
نویسنده :
مامان فائزه
12:33






